تبليغاتX
 گلبانگ هنر
 

ياد داشت هنري

 

 

مجيد شجاعي

قورمه‌سبزي و «جرج كلوني»!

 

 

«جرج كلوني» بازيگر، تهيه‌كننده و كارگردان سينماي هاليوود در سينماي جهان آدم كمي نيست. او مي‌تواند به تنهايي با حضورش فيلمي را نجات دهد. آن قدر در سينماي جهان مطرح است كه حرف‌هايش مي‌تواند مورد توجه دوستداران سينما در جهان باشد. اين بازيگر برنده اسكار به تازگي در گفتگو با راديو صداي آمريكا حرف‌هاي جالبي گفته است. گويا جرج يه رفيق ايراني دارد، دوستش شيرازي است و جرج خيلي دلش مي‌خواهد به ايران سفر كند و برود شيراز را ببيند.

او حتي اطلاعات خوبي هم از شيراز دارد و در اين باره گفته: «شيراز يكي از مهم‌ترين شهرهاي ايران با شاعراني فرهيخته و ستودني است كه اين شاعران در شعرهاي خود از زيبايي شيراز الهام گرفته‌اند، اين شهر همچنين در بردارنده اماكن تاريخي بسيار قديمي و زيبا از جمله بناي تاريخي پرسپوليس است.»

جرج در مورد غذاهاي ايراني هم اطلاعات داشت و گفت كه از غذاها آش رشته، قورمه سبزي و باقلاپلو را دوست دارد!

حالا آقاي كلوني كجا اين غذاها را نوش‌جان نمودند را نمي‌دانيم! آيا آن دوست شيرازي اين غذاها را برايش پخته؟ يا برايش تعريف كرده و دهان جرج آب افتاده يا نه با رفت و آمد به خانه دوستش موفق به خوردن اين غذاها شده؟

اما چرا جرج كلوني به غذاهاي ديگر ايراني اشاره نكرد؟ او چگونه مي‌تواند از فسنجان، آبگوشت، خورشت اسفناج، قيمه و... دل بكند؟ شايد كوتاهي از دوست شيرازي او باشد.

كلوني آرزو دارد به ايران بيايد و شايد به همين زودي پيدايش شود چرا كه او سفير صلح سازمان ملل است. البته اميدواريم اگر مي‌آيند، تشريف ببرند شيراز، كرمانشاه، همدان، يزد و خوزستان و... تا بدانند ما چه كشور پرافتخاري داريم. وقتي برگشتند به دوستان ديگرشان بگويند چه ديدند. البته هرچقدر هم مي‌خواهند مي‌توانند از غذاهاي ايراني بخورند.

نوروز امسال يكي از تازه‌ترين فيلم‌هاي اين بازيگر تواناي سينماي جهان از تلويزيون كشورمان پخش شد.

«مايكل كلايتون» محصول سال 2007 اثري است كه كلوني در آن ايفاگر نقش اول فيلم بود.

در پايان بايد به اين نكته اشاره داشت كه حضور شخصيت‌هاي معروف جهان در ايران، مي‌تواند برحقانيت سياسي، فرهنگي و اجتماعي كشورمان در جهان صحه بگذارد.

 

از «منچستريونايتد» تا «كن لوچ»

 

 

 

«اريك كانتونا» متولد 1966 پاريس و بزرگ شده مارسي، سال 1992 به تيم فوتبال منچستر يونايتد رفت و آن قدر آن جا ماند تا دوران بازي‌اش سرآمد.

كانتونا با منچستر چهار بار قهرمان ليگ انگلستان شد. در دوران بازي در فوتبال، كانتونا يك ياغي تمام عيار بود. بارها او را به خاطر اخلاق تندش به تيم ملي فرانسه دعوت نكردند اما كانتونا هيچ گاه كوتاه نيامد و از كسي معذرت خواهي نكرد.

در روزهاي آخر دوره بازي در تيم منچستر وقتي داور او را از زمين اخراج كرد، با يك تماشاگر درگير شد و با ضربات كونگ‌فو از او پذيرايي كرد!

اريك در جلسه مطبوعاتي همان بازي گفت: «مرغان دريايي رد قايق‌هاي ماهي‌گيري را مي‌گيرند، چون فكر مي‌كنند ماهي‌هاي ساردين از آن به آب انداخته مي‌شوند!»

سال 1997 كانتونا براي هميشه كفش‌هاي خود را آويزان كرد.

او وقتي فوتبال هم بازي مي‌كرد، بارها و بارها از علاقه خود به سينما گفته بود و هنگامي كه از فوتبال خداحافظي كرد راه سينما را در پيش گرفت.

او تاكنون در چندين فيلم به ايفاي نقش پرداخته كه دو فيلم «اليزابت» (شكار كاپور) و «نفس دوباره» (آلن كورنو) از آن جمله‌اند.

كانتونا جدا از بازيگري، سراغ تهيه‌كنندگي هم رفت!

تازه‌ترين فعاليت هنري اين ياغي دنياي فوتبال، تهيه‌كنندگي و بازي در فيلمي است كه كارگرداني آن را «كن‌لوچ» بزرگ به عهده دارد. كارگردان معروف انگليسي كه بارها و بارها با فيلم‌هايش در جشنواره‌هاي معتبر دنيا درخشش داشته است.

همكاري اين دو درباره فيلمي است كه موضوع آن طرفداران باشگاه منچستر يونايتد هستند. آيا كانتونا مي‌خواهد خاطره زد و خورد خود را با طرفدار منچستر در اين فيلم زنده كند؟

اين فوتباليست معروف دهه 90 از معدود كساني است كه استعداد حضور در عرصه بازيگري را دارد. او تاكنون بازي‌هاي قابل قبولي در فيلم‌ها از خود به نمايش گذاشته است. بايد به انتظار همكاري كن‌لوچ و اريك كانتونا باشيم.

 

زيرآب زني به شيوه شان‌پن!

 

 

اين آقاي «شان‌پن» آدم عجيبي تشريف دارند! اين آقا تا پنبه آقاي «جرج بوش» را نزند دست از انتقاد برنمي‌دارد! برادر من چه خبر است تا تقي به توقي مي‌خورد و يك ميكروفن پيدا مي‌كني زيرآب پرزيدنت بوش را مي‌زني؟ اين همه اعتراض كردي به كجا رسيدي؟

يادت مي‌آيد سال 2002، 56000 دلار هزينه كردي تا سياست‌هاي بوش را زير سؤال ببري، آيا كاري كردي؟ چقدر موفق شدي؟

آها يادم آمد، سال 2002 به عراق هم سفر كردي تا سياست‌هاي جنگ‌طلبانه بوش را از نزديك ببيني. خودت كه متوجه شدي چقدر اوضاع خراب بود، بي‌جهت و بدون بهانه اين همه مردم عراق كشته شدند و حتي سربازان آمريكايي تا مثلاً آقاي بوش ثابت كند سياست خارجي‌اش درست است و از اين حرفها.

در خبرها آمده بود كه مي‌خواهي 300 نفر از مردم عراق را با اتوبوس در سراسر آمريكا بگرداني، حتي گفتي: «اين يك تصفيه حساب محسوب مي‌شود!»

مي‌خواهي از دل مردم عراق در بياوري كه اگر شما را كشتيم در عوض 300 نفر از شما را در آمريكا پذيرايي كرديم؟ به تازگي هم در جشنواره موسيقي و هنر «كوچلاولي» دوباره به بوش حمله كردي و گفتي: «ما به خاطر 3000 نفر قرباني حادثه 11 سپتامبر، 4000 نفر را در اين جنگ از دست داديم و اين تنها آمار كشته‌هاي آمريكايي است!»

آقاي شان‌پن نكند تمام اين اعتراض‌ها را با هماهنگي خود جرج بوش انجام مي‌دهي تا مثلاً ديگران بگويند آمريكاي شما دموكراسي را به معناي تمام اجرا مي‌كند؟

نمي‌دانم ولي اميدوارم اين‌گونه نباشد، زيرا به خاطر همين نگاه انتقادي به بوش، كلي طرفدار در دنيا داري. يادت مي‌آيد وقتي سال 2005 به ايران آمدي، چقدر مورد لطف قرار گرفتي؟

راستي رياست داوران شصت و يكمين دوره جشنواره بين‌المللي كن را به تو تبريك مي‌گوييم.

بگذار اين را هم بگويم كه به خاطر بازي در فيلم «رودخانه مرموز» (كلينت ايستوود) اسكار بازيگري گرفتي.

«ضايعات جنگ»، «خط قرمز باريك»، «21 گرم»، «مترجم»، «من سام هستم»، و... از جمله فيلم‌هاي مطرح تو در عرصه بازيگري است.

اميدوارم بتواني همچنان به اين مبارزه ادامه بدهي تا هنگامي كه مردم آمريكا و جهان از سياست‌هاي جنگ‌طلبانه آقاي جرج بوش راحت شوند.

 


 

نوشته شده توسط مجید شجاعی در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 18:2 موضوع | لینک ثابت


طنز هنری

 

نقد و بررسی طنز  سریال" مرد هزار چهره" به کارگردانی " مهران مدیری "

 

بد آموزی در سریال مرد هزار چهره !

 

مجيد شجاعي

 

 

مهران مديري در سريال نوروزي مرد هزار چهره

 

 

اولین اشتباه "مهران مدیری " در سریال " مرد هزار چهره " این بود که " مسعود شست چی " در این مجموعه هزار چهره نداشته و مدیری به منظور ساختن پرونده ای قطور تر برای این نگونبخت عنوان سریال را مرد هزار چهره  انتخاب کرده است . با یک حساب سر انگشتی هم می شود فهمید شست چی چند چهره بیش نداشت .

آ... آ ... یکی دکتر  " سپهر جندقی " ، یکی سرهنگ " غفاری " و ایضا یکی هم  استاد " طوفان " . با این باور که در سکانس پایانی شست چی خودش را جای مهران مدیری هم جا بزند این که می شود چهار چهره ! نهصد و نود و شش چهره دیگر را کارگردان از کجا آورده است ؟ این نمی تواند باشد مگر با دسیسه و برنامه ریزی مدیری و نویسندگان این مجموعه که خواستند برای مسعود پا پوش درست کنند !

یکی از نکات برجسته فیلم زمانی است که مسعود شست چی حتی برای رفتن – روم به دیوار – دستشویی هم مرخصی ساعتی می گرفته ، چرا در روز دادگاه قاضی پرونده به این مهم توجه نکرده است که مسعود با این پاکی نمی توانسته کلاهبردار باشد ؟

البته بسیار مبرهن است که "ساعد هدایتی " – قاضی دادگاه – از دوستان نزدیک مدیری می باشد و در سریال های قبلی این کارگردان هم حضور داشته و از قبل مدیری به او یاد داده تا با چه ترفندی مسعود را گرفتارقانون کند تا عاقبت راهی زندان شود !

هنگامی که مسعود به منزل" قزاقه مندیان " ( علیرضا خمسه ) می رود چرا این همه اسب از خانه خارج می شد ؟ وقتی صاحب خانه ها به داشتن یک بچه اضافی گیر می دهند چگونه می شود در خانه ای چند اسب رفت و آمد کند ؟ تازه در اتاق ها مار و تمساح هم باشد ؟

 

مهران مديري در سريال نوروزي مرد هزار چهره

 

البته می دانیم که تمساح را الکی گفته است چون اگر تمساح بود به ما نشان می داد اما ما تنها در اتاقی را دیدیم . وقتی تمساح  آن جوانک را می خورد کارگردان با ایجاد صدای پلنگ یا شیر – نمی دانم چه بود اما صدای تمساح نبود – در کمال نامردی سرمان کلاه گذاشت . مگر تمساح هنگام خوردن آدم این همه قرچ قوروچ می کند ؟

یکی از سکانس هایی که واقعا بد آموزی داشت هنگامی بود که  " شقایق دهقان " وقتی سرهنگ غفاری  به خانه شان می رفت ، مانند آب خوردن آجرمی شکست ! با توجه به گرانی آجر در بازار مصالح ساختمانی بهتر نبود کارگردان آن یک فرغون آجر را نمی شکست و  در عوض می داد به یک بنده خدایی تا خانه و کاشانه ای برای خود بسازد؟ همین حرکت زشت  شقایق دهقان باعث گران تر شدن آجر در بازار مصالح ساختمانی شده است !

تازه این که طوری نیست ،  بسیاری از خانم ها و تازه عروس ها  به منظور مقابله با شوهر و مادر شوهر و ایضا خواهر شوهر خود به باشگاه های ورزش های رزمی هجوم بردند ! در آینده  چه کسی پاسخگوی دست و پای شکسته شوهران نگونبخت خواهد بود؟

یکی  دیگراز بد آموزی های سریال این بود که هر جا مسعود شست چی می رفت می خواستند به زور دامادش کنند ، چرا ؟ مگر قحطی شوهر بود ؟ مگر مسعود در شیراز  نامزد نداشت ؟ چرا مدیری او را مجبور کرد با دختر قزاقه مندیان پای سفره عقد بنشیند ؟ آیا کسی به فکر آبروی آن دختر بیچاره شهرستانی بود؟  ای ... عالم بر سرت شست چی که دل " سحر " ( فرانک جنیدی ) را خون کردی . نباید زیر بار حرف های کارگردان می رفتی،  مگر هر چیز که او گفت باید مي پذیرفتی ؟

البته من می دانم بعد از پایان دادگاه ،  سحر به همراه پدرش به سمت تو آمدند و نامزد گرامی گردنت را شکست ولی مدیری این صحنه زیبا را از سریال حذف کرد !

در قسمت هایی که مسعود خود را جای استاد طوفان جا زد ای کاش به جای خواندن آن شعر بی محتوا در مورد پوتین سربازان ،   شعر زیبا و معروف : " یه توپ دارم قل قلیه / سرخ و سفید و آبیه /..." را می خواند . چرا که با توجه به وجنات دیگر شعرا آنان نمی دانستند این شعر یکی از اشعار برجسته حافظ تهرانی از شعرای بنام قرن سیزدهم  است ! خواندن این شعر زیبا چند حسن داشت که اولین آن این بود که نمایان می شد بعضی از شعرا هنوز این شعر و شاعرش را نمی شناسند .

با توجه به آن شعر ضعیف استاد طوفان ،  این روز ها هر کسی  خود را شاعر می داند به خصوص خانم هایی که برای خرید  از این قبیل لیست ها  به آقایان شان می دهند : "  دو کیلو سبزی با گیشنیز و جعفری تازه ، آناناس بزرگ و رسیده چند تا ، کیوی ، نه سفت است ،  سیب فقط قرمز ، پرتقال خربزه ای با جعبه و خرت و پرتی که خودت می دانی زودتر که مهمان می آید  " !

مهران مدیری یک شانس آورد ،  اگر در زمان فردوسی بزرگ این سریال را می ساخت حکیم توس حتما رستم دستان را سراغ او می فرستاد تا با گرز گرانش یک کم مشتمال به آقای مدیری بدهد .

در یک جمع بندی باید سریال مرد هزار چهره را یک سریال با بد آموزی های خاص خود دانست . مجموعه ای که نگهداری حیوانات در خانه را ترویج می کند ، به  دختران می آموزد با اسلحه به دنبال شوهر باشند ، باعث گرانی مصالح ساختمانی در بازار شده ،هر کسی تا می بیند زورش به کسی نمی رسد یک لیوان چای روی پایش می ریزد و مامان مامان می کند و...

حالا هم کسی خبری از مسعود شست چی ندارد ، آیا او دوباره به زندان افتاده ؟ آیا  جایی مراسم ازدواج مجدد اوبرگزار می شود ؟  یا شاید هم خود را به شکل یک خبرنگار در آورده و به مطبوعات کشور نفوذ کرده است ؟  مسعود شست چی کجایی ؟!

 


 

نوشته شده توسط مجید شجاعی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 17:56 موضوع | لینک ثابت


با هم تماشا کنیم

 

بدون هیچ مقدمه  ای دلم می خواد این چند تصویر رو تماشا کنین  ، کار عکسای خارجیه

 اما محشره ...

 

Serene, b/w

tranquil

Mountain Lake


 

نوشته شده توسط مجید شجاعی در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 14:46 موضوع | لینک ثابت


ابوالفضل جلیلی

سلام

 

يه مطلب در مورد جشنواره فيلم فجر نوشته بودم كه گذاشتم تو وبلاگ . اما بعد از اون ديگه وبلاگم باز نشد تا اين كه مجبور شدم اون مطلب رو حذف كنم !

انگاري انتقاد كردن از جشنواره زياد به  صلاح وبلاگم نيست . در هر صورت حالا كه مطلب رو حذف كردم ديدم همه چي به حالت عادي خودش برگشته . ما هم به همين راضي هستيم ...

اما برا خالي نبودن اين جا گفتگوي " ابوالفضل جليلي   "رو مي ذارم . كارگردان تواناي سينماي ايران كه خيلي دل پري از متوليان هنري كشور داره ...

 

 

 گفتگو با «ابوالفضل جليلي» كارگردان سينماي ايران:

 

من بي‌سوادترين كارگردان جهان هستم!

 

مريم احمدي

 

 

 

«ابوالفضل جليلي» متولد سال 1336 در ساوه است. فارغ‌التحصيل رشته كارگرداني و بازيگري از دانشكده هنرهاي دراماتيك كه فعاليت‌هاي هنري خود را به ساخت فيلم‌هاي كوتاه آغاز كرد.

جليلي فيلمساز خاصي است، شايد بتوان او را به نوعي ركورددار سينماي ايران تصور كرد! زيرا فيلم‌هاي او هيچ‌گاه رنگ پرده اكران سينماهاي كشور را نمي‌بينند!

«گل يا پوچ» فيلمي كه جليلي در سال 84 ساخته بود، تا مرز اكران عمومي پيش رفت  اما در آخرين لحظات، سرنوشتي بهتر از آثار ديگر او پيدا نكرد.

شبكه دوم سيما چند سال پيش، پس از يك گفتگوي مفصل با او ـ اكبر نبوي با جليلي گفتگو كرد ـ فيلم‌هايش را طي چند شب پخش كرد.

«حافظ» يكي از آخرين ساخته‌هاي جليلي است كه هنگام توليد، اتفاقات مختلفي برايش رقم خورد.

مثلاً پس از يك ماه از اتمام فيلمبرداري به علت عدم حمايت دستگاه‌هاي متولي، نگاتيو فيلم ظاهر نشده بود. اما عاقبت صدا و سيما بدون چشم‌داشتي فيلم‌ها را ظاهر كردند.

جليلي در همان موقع گفته بود: «در حالي كه همه ساله تعداد بي‌شماري فيلم بي‌ارزش و مبتذل با صرف بودجه‌هاي كلان در سينماي ايران توليد و ساخته مي‌شود، از فيلم حافظ حمايتي نمي‌شود.

مسؤولان ترجيح مي‌دهند به فيلم‌هايي كمك كنند كه سودآوري داشته باشد.

اين همه به فيلم‌هاي فرهنگي و غيرفرهنگي كمك مي‌كنند و شركت‌ها و موسسات دولتي و خصوصي اسپانسر اين فيلم‌ها مي‌شوند اما براي من، ارشاد نه تنها وام نداد، حتي حاضر نشد نگاتيو آزاد هم بدهد، فقط فارابي كمك كرد و نگاتيو را با  نرخ آزاد به من داد، آن هم بعد از اين كه توبه نامه نوشتم  و كلي منت كشيدم...»

حافظ، جايزه ويژه هيأت داوران جشنواره «رم» را دريافت كرد و به عنوان تنها نماينده سينماي ايران در جشنواره «رتردام» هلند هم حضور داشت.

نمايش فيلم در هلند، بازتاب‌هاي خوبي داشت.

حافظ بازگو كننده زندگي يك حافظ قرآن است كه با الهام از زندگي خواجه حافظ شيرازي ساخته شد. و خانم «كميكو‌آسو» بازيگر معروف ژاپني نيز در آن به ايفاي نقش پرداخت.

جليلي حاضر نشد حافظ را براي شركت در جشنواره فيلم فجر ارائه كند و به جاي آن اين يادداشت را نوشت و در اختيار خبرگزاري‌ها قرار داد:»

شكي نيست، كه جشنواره فيلم فجر، بزرگترين جشن فرهنگي هنري انقلاب اسلامي ايران و سمبل تمام آرمانهاي بلند آن است و وظيفه هر هنرمند متعهد كه در برگزاري هرچه باشكوهتر آن تلاش كند، ليكن از آنجا كه بنده با تجربة بيش از ده فيلم كه طي سالهاي گذشته تاكنون به اين جشنواره ارائه نموده و كليه فيلم‌ها جهت شركت در بخش مسابقه از جانب هيأت محترم انتخاب و بعضاً از سوي مديران  اين فستيوال، لايق حضور در اين جشن نبوده و جواب رد دريافت كرده‌ام، «كرده‌اند»!

اين بار كه به لطف خداوند بزرگ توانستم دوازدهمين فيلم سينمايي‌ام را به نام «حافظ» با تمام رنج‌هايي كه در پي داشت، به سلامت به پايان رسانم، علي‌رغم عشق و علاقه دروني‌ام به اين جشنواره كه بازتاب مثبت آن را در عرصه‌هاي بين‌المللي بارها و بارها شاهد بوده‌ام، تصميم گرفتم كه اين بار خودم فيلم را رد كنم و به جشنواره ارائه نكنم چرا كه حالا ديگر ايمان آورده‌ام كه اشكال از من است.

وي در پايان اظهار اميدواري كرده است كه بتواند در آينده فيلمي در خور شركت و حضور در اين جشنواره بسازد و آورده است: «اميدوارم هيات محترم انتخاب فيلم و مديريت محترم آن، عذر مرا از عدم حضور بپذيرند.»

اما با اين وجود در يكي از روزهاي جشنواره، او را در سينما صحرا ديدم، خانم احمدي هم قبل از اين كه ديگران او را احاطه كنند، سراغش رفت و گفتگويي هرچند كوتاه با وي انجام داد.

ابوالفضل جليلي كارگردان بزرگي در دنياست و بيشتر از ايران در دنيا او را مي‌شناسند. اميدوارم اين گفتگو مورد توجه‌تان قرار گيرد.

 

 

مجيد شجاعي

 

 

فيلم‌شناسي ابوالفضل جليلي:

حافظ (1385) /گل يا پوچ (1384)/ابجد (1381)/دلبران (1379)/قصه‌هاي كيش (اپيزود دوم، سفارش) (1377)/دان (1376)/يك داستان واقعي (1374)

دت يعني دختر (1372)/رقص خاك (1370)/گال (1365)/بهار (1364)/

ميلاد) 1363) .

 

 

 

*‌ آقاي جليلي چه شد سراغ «حافظ» رفتيد؟

** چيزي كه براي خوانندگان شما جالب است بگويم اين است كه واقعاً حافظ را بخوانند و باهاش صفا كنند. لايه‌هاي پُررمز و راز زيادي در اين كتاب است. البته من حافظ‌شناس نيستم، اما با ساختن اين فيلم من خيلي چيزها ياد گرفتم؛ معرفت، انسانيت، گذشت و ...

من رفتم حافظ را بسازم اما حافظ من را ساخت!

*‌ خودتان كه به فيلم حافظ نگاه مي‌كنيد، از آن راضي هستيد؟

** فيلم حافظ آن چنان فيلم خوبي نيست اما به يمن بركت حافظ طوري شده بود كه از بچه‌هاي ضدانقلاب گرفته تا پناهنده سياسي و حزب‌اللهي و ملي‌گرا و همه گروههاي سياسي را دور هم جمع كرد. آنهايي كه فيلم را ديدند به من گفتند اولين باري است يك فيلم به اينجا آمده و راجع به مسائل سياسي نيست و در مورد عشق و عرفان صحبت مي‌كند و اين جالب است.

گفتم مهمتر از اينها شما هستيد كه توانسته شما را گرد هم جمع كند و باهم دعوا نمي‌كنيد.

*‌ بازتاب فيلم در هلند چگونه بود؟

**‌ خيلي خوب بود، البته به حساب فيلم نگذاريد بلكه به حساب روح حافظ بگذاريد!

اين واقعيتي است؛ يعني من وقتي تصميم گرفتم اين فيلم را بسازم هميشه اضطراب داشتم كه مبادا خراب شود. به همين خاطر لحظه به لحظه با حافظ فال مي‌گرفتم كه ساخت اين فيلم درست است يا نه، خوب است يا خوب نيست. حافظ هم هميشه مي‌گفت، درست نيست و همين من را كلافه كرده بود و بهش مي‌گفتم من دو سال است دارم براي تو كار مي‌كنم. من عمله تو هم كه باشم تو بايد دستمزدي به من بدهي! البته هيچ وقت نداد! اما بازتابش خيلي خوب بود و خودم باور نمي‌كردم. من آدمهاي كشورهاي مختلف را مي‌شناسم به همين خاطر فكر نمي‌كردم اين فيلم در كشور هلند مورد توجه قرار گيرد و از آن استقبال شود ولي، با استقبال خوبي مواجه شد. خانمي كه فيلم را ديده بود، آمد وسط سالن جمله جالبي گفت. او گفت: «آقاي جليلي پلان‌هاي تو يك رمز و رازي داشت كه آدم دلش مي‌خواست برود توش و بفهمد كه چه اتفاقي مي‌افتد.» من هم به او گفتم: «اين دقيقاً آن روح حافظ است كه در زمان ساخت به من نداد اما بعدش داد.»

*فيلم‌هاي جشنواره فجر را دنبال كرديد؟

**هيچ فيلمي را نديدم، باور كنيد من چه جشنواره‌اي كه در اين جا برگزار مي‌شود و چه در جشنواره‌هاي خارجي كه مي‌روم اصلاً نمي‌روم فيلم ببينم! نمي‌دانم سينما چيست، به همين دليل در وادي كلاسيك من بي‌سوادترين كارگردان جهان هستم!

*چرا در جشنواره‌هاي داخلي شركت نمي‌كنيد؟

**زماني كه خدا من را آفريد و مي‌خواست از آسمان من را پايين بفرستد، در گوشم گفت كه همه اين كائنات را من براي تو آفريدم، هر جا كه دوست داري برو. من هم چون تنبل بودم، سريع‌ترين راه و كوتاهترين فاصله را گرفتم و آمدم تو ايران. حالا در ايران من را قبول نمي‌كنند. البته اين مساله برايم مهم نيست و مشكلي نيست، من مي‌روم جاهاي ديگر!

در ضمن جالب است بدانيد كه من چون احترام فوق‌العاده‌ زيادي براي خبرنگاران قايلم و چون شغل خبرنگاري يعني رفتن درون آتش است، به همين خاطر نذر كردم اولين نمايش فيلم حافظ در ايران را فقط براي خبرنگاران و خانواده‌هاي آنها بگذارم و هيچ كس غير از آنها حق ندارند بيايند فيلم را ببينند. حتي وزير و وكيل و ...

*نقش دولت را در سينماي ما چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟

**هيچي، هيچي...

*چه انتظاري مي‌شود از آنان داشت؟

**هيچي، هيچي. واقعاً مي‌گويم هيچ نقشي ندارند!

پس از آن جليلي معذرت خواست و رفت تا با دوستاني كه در سينما صحرا گرد او حلقه زده بودند، خوش و بش كند. چندين خبرنگار ديگر هم مي‌خواستند از او سؤالاتي بپرسند.


 

نوشته شده توسط مجید شجاعی در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 12:58 موضوع | لینک ثابت


شیطان کوه لاهیجان

دلتنگي هاي برفي ...

 

 

 

چقدر دلم برا  لاهيجان تنگ شده ، دلم مي خواست تو اين روزاي برفي اون جا بودم  درست پاي همين كوه ، كنار استخر .  بيش از دوماهه كه تهرانم و به شمال نرفتم . يادش بخير سال 64 ( سال دوم دبيرستان بودم ) تو شهرمون  يه برف خيلي سنگين اومده بود  طوري اين كوه ( شيطان كوه ) يه دست سفيد بود   ، مردم از رشت تا لاهيجان رو پياده مي اومدن . منو دوست شهيدم مهرداد تصميم گرفتيم پياده بريم تا لنگرود و رودسر . چند تا بيسكويت برا تو راه خريديم و راه افتاديم ، اما وقتي زيبايي كوه رو ديديم بد جوري مجذوبش شديم ، به مهرداد پيشنهاد دادم بريم بالاي كوه ،  اونم قبول كرد و به سمت قله هجوم برديم .

نمي شد موقع بالا رفتن  جايي رو گرفت ، فقط سر شاخه هاي بعضي از درختا معلوم بود .

مردمي كه ما رو  مي ديدن با فرياد مي گفتن : مگه ديوونه شدين ؟ بياين پايين خطرناكه ...

اما ما بايد مي رفتيم و بالاخره به سر سختي به  قله رسيديم ، چقدر سرد بود . گرسنه مون بود ، بيسكويت رو در آورديم و با برف خورديم ! برف اون جا مث برف تهران نيست كه پر از دود باشه ،  برف شمال مث شيشه اس و راحت مي شه خورد ...

بعد از ساعتي كه مناظر رو تماشا كرديم تصميم به پايين اومدن كرديم . اما  اي كاش اون موقع دوربين داشتيم چه منظره اي از اون بالا ديديم .

روي برف سر خورديم و خيلي راحت و زود رسيديم پايين ! چقدر شيرين بود هر چه در بالا رفتن سختي كشيديم موقع اومدن راحت اومديم ، مث يه سرسره بزرگ .

اما بعد از اون  يه اتفاق بد افتاد ، ما داشتيم از سرما مي مرديم . دست مون ، تن مون  همه كرخت شده بودن ، تموم لباس مون خيس بود . دوان دوان به خونه هامون رفتيم و تا به حالت اول برگرديم اشك مون در اومد ...

هميشه روزاي برفي منو به ياد اون روز مي اندازه . مهرداد حالا ديگه پيش من نيست اگه بود بارها و بارها از اين تجربه ها رو مي تونستيم تكرار كنيم .

 


 

نوشته شده توسط مجید شجاعی در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 ساعت 16:53 موضوع | لینک ثابت


یانگوم در تهران

طنز هنري

گفتگو با «يانگوم بزرگ» در تهران!

ما افتخار مي‌كنيم يه داماد ايراني داشته باشيم!

 

 

 

 

مجيد شجاعي

 

اگه دخترم نتونه تو كنكور قبول بشه...

مي‌خوام بالاي شهر تهران يه مطب بزنم!

 

 

از يكي از دوستام كه تو فرودگاه كار مي‌كنه شنيدم كه «يانگوم بزرگ»، «افسر مين‌جان‌گو» و دخترشون اومدن ايران تا همين جا زندگي كنن.

دوستم گفت، يانگوم با وسايل زندگي تو ميدون آزادي منتظره تا افسر مين‌جان گو و دخترش برگردن. قبل از اين كه همه نشريات زرد، آبي و قرمز و ... برن سراغش رفتم باهاش مصاحبه كردم.

حرفاي جالبي زد كه از زندگي در قصر، آينده خودش و شوهر و دخترش تو ايران و ...

مصاحبه منو با يانگوم بخونين كه فكر كنم به درد يه بار خوندن مي‌خوره.

*خانوم يانگوم، به به چه عجب فرمودي، شما كجا تهران كجا؟

ـ شنيدم تو ايران كلي طرفدار داريم، واسه همين بعد از مرگ امپراتور كه ملكه اجازه داد بريم تو قصر، ازش اجازه گرفتم تا بيرون از قصر طبابت كنم.

*قسمت آخر سريال رو ديدم، بعد تو و افسر «مين‌جان گو» و دخترتون از قصر زدين بيرون.

ـ آره به قول شما زديم بيرون، اما بعدش نشستيم با خودمون خلوت كرديم. كلي حرف زديم و به يه نتايجي رسيديم.

*چه نتايجي؟

ـ به مين جان گو گفتم بهتره از زير سلطه امپراتوري خارج بشيم!

*برا چي؟

ـ آخه كارشون سر و سامون نداره، يهو ديدي بازم بر منو خونواده‌ام خشم گرفتن و بازم زندوني شديم. تو سرزميني كه امپراتورش نتونه حرفش رو به ديگرون بزنه و كسي براش تره خورد نمي‌كنه، ما كه عددي نيستيم.

*يعني كسي به امپراتور اهميتي نمي‌داد؟

ـ انگاري سريال رو نديدي، يادت نيست وقتي امپراتور به من لقب «يانگوم بزرگ» رو داد، وزيراش چي كارش مي‌كردن؟

اون بيچاره از ترس جون خودش منو فراري داد تا اول  از همه خودش درامون بمونه.

تو كشوري كه امپراتورش از ديگرون مي‌ترسه، من كه يه پزشك‌يار هستم بايد مواظب خودم و خونواده‌ام باشم يا نه؟

*حالا چي شد كه ايران رو انتخاب كردي؟

ـ شنيدم تو كشور شما كلي طرفدار داريم واسه همين تصميم گرفتم ايران رو برا زندگي انتخاب كنيم.

اين جا آينده خوبي واسه همه‌مون هست به خصوص دخترم كه فردا مي‌تونه رشته پزشكي رو تو يكي از دانشگاه‌هاي ايران بخونه.

*مي‌دونين اين جا وارد شدن تو دانشگاه خيلي سخته، تا حالا اسمي از كنكور شنيدي؟

آره مي‌دونم، اگه دخترم تو دانشگاه سراسري قبول نشه، اميدوارم بتونه بره دانشگاه آزاد.

*اگه اونم قبول نشه چي؟

ـ حتماً قبول مي‌شه. انگاري يادت رفته كه دختر كيه، من يانگوم بزرگم، اگه دخترم نتونه تو كنكور قبول بشه كه از خونه بيرونش مي‌كنم! چارتا كتاب خوندن كاري داره؟ خودم تو دوره دانشجويي

 

 

 

در دانشكده پزشكي قصر، كلي كتاباي سخت سخت خوندم. اونم با اون خط سختي كه ما داريم، خط كره‌اي خيلي سخته، فارسي خيلي راحته.

* شما چه جوري زبون مارو ياد گرفتين؟

ـ سه تايي رفتيم يه دوره يه ماهه آموزشگاه زبان تو سئول و فارسي‌رو به صورت تهراني ياد گرفتيم!

* يعني چي به صورت تهراني؟

ـ يعني به فارسي امروزي، گويشي كه جووناي تهراني حرف مي‌زنن!

* حالا چرا اين جوري؟

ـ آخه استادمون يه جوون تهراني بود و ما مث اون ياد گرفتيم.

* مثلاً چه چيزايي ياد گرفتين؟

ـ مثلاً براي گفتن اين كه: ما با دوستان مي‌خوايم بريم سينما، اما طوري كه خونواده‌ها ندونن اين جوري مي‌تونيم بگيم! منو با يه سري از اراذل بچه محل پاپا مامان رودودره مي‌كنيم و يه تريپ مي‌ريم سينما!

* خانوم يانگوم بزرگ، شما ديگه خيلي بچه تهروني شدي.

ـ ما اينيم ديگه، كارمون خيلي اي ول داره!

* واقعاً اي ول، ممكنه بگين كه خود شما و افسر مين‌جان‌گو مي‌خواين اين‌جا چي كار كنين؟

ـ من كه برنامه دارم بالاي شهر يه مطب بزنم و كار پزشكي‌رو دنبال كنم!

* يعني مي‌خواين تو تهران مطب بزنين؟

ـ بله، شايدم يه بيمارستان، بيمارستاني به نام يانگوم بزرگ!

* اگه به شما مجوز ندن؟

ـ من سخت‌ترين مراحل پزشكي‌رو تو قصر پشت‌سر گذاشتم چرا مجوز ندن؟ اصلاً كي مي‌خواد مجوز نده؟

* پزشكان ما، نظام پزشكي، كسايي كه مجوز مطب صادر مي‌كنن.

ـ مگه اونا سريال جواهري در قصررو نديدن؟ اگه ديده باشن مي‌دونن من چقدر ماهرم.

* حالا فرض كنيم مجوز ندادن، چي كار مي‌كني؟

ـ اون موقع مجبورم يه رستوران بزنم! اگه يادت باشه من يه زماني بانوي آشپزخانه بودم و آشپزي‌ام حرف نداره. خيلي راحت كلي مشتري پيدا مي‌كنم و به قول ضرب‌المثل شما، نون‌مون تو روغن مي‌شه!

* افسر مين‌جان‌گو چي‌كار مي‌كنه؟

ـ كار آزاد!

* كار آزاد ديگه چيه؟

ـ شنيدم وقتي تو ايران كسي بي‌كاره و اصلاً معلوم نيست چي‌كاره هست به شغلش مي‌گن «شغل آزاد»! خب افسر مين‌جان‌گو هم شغل آزاد داره!

* يعني دوست نداري اونم مث تو مشغول باشه؟

ـ خيلي سؤال مي‌پرسي آقا، نمي‌خواستم بگم اول اين كه اون بايد به دخترمون برسه و مواظبش باشه، من گرفتار مطب هستم. بعد شوهرم كاراي صادرات و واردات‌رو خيلي دوست داره و دلش مي‌خواد اين كاررو بكنه.

* صادرات و واردات چي؟

ـ از كره «عَشَقِه» وارد كنه و پخش كنه تو كشورتون. با توجه به خاصيت عشقه كلي طرفدار داره، تو سريال كه ديدي ما واسه هر مرضي عشقه‌رو تجويز مي‌كرديم، حتماً فروش خوبي داره.

* ممكنه بگي حالا اونا كجا هستن و چرا تنهايي؟

ـ مين‌جان‌گو با دخترم رفتن يه خونه اجاره‌اي پيدا كنن.

* تو چرا نرفتي؟

ـ مگه نمي‌بيني، مواظب وسايل زندگي‌مون هستم.

* كي رفته؟

ـ چند روزي مي‌شه، باهاش تماس گرفتم مي‌گه خيلي سخته، خونه پيدا نمي‌شه.

* چقدر پول دارين؟

ـ به پول شما 20 ميليون تومن، هر چي سكه از امپراتور و ملكه گرفته بوديم فروختيم. ما يه خونه بزرگ مي‌خوايم با حياط و درخت و... اما مي‌گن با اين پول خونه‌هاي 60ـ50 متري مي‌شه اجاره كرد! تو اين خونه‌هاي كوچولو زندگي كردن سخته، بيچاره دخترم چه گناهي كرده؟ اون داره كم‌كم بزرگ مي‌شه، يه اتاق برا خودش مي‌خواد.

* اگر دخترتون بخواد تو ايران عروسي كنه شما قبول مي‌كنين؟

ـ از خدامونه، ما افتخار مي‌كنيم يه دوماد ايراني داشته باشيم. اما حتماً بايد تحصيل‌كرده باشه، از حالا بگم تا خيالم راحت باشه. در ضمن فكر نكنه كلفت گرفته و دخترم‌رو ببره تو خونه باباش و اون جا هي ازش كار بكشه، ظرف بشوره و لباس بشوره و پخت و پز كنه.

تازه خونواده شوهرش بايد بهش احترام بذارن، به‌خصوص مادرشوهرش و اون خواهرشوهراي افاده‌اي‌اش...

* يانگوم بزرگ، اين قدر جوّگير نشو هنوز كه طوري نشده.

ـ (يانگوم بزرگ به خودش مي‌آيد) واي فكر كردم دخترم تو لباس عروسيه.

* اگه كارگردانان سينما و تلويزيون بخوان كه بازم بازيگري كني قبول مي‌كني؟

ـ شوهرم ديگه اجازه نمي‌ده من بازي كنم!

* چرا، هر دوتاتون بازيگراي خوبي هستين؟

ـ آخه شنيديم اكثر زن و شوهراي هنرمند اين جا با هم اختلاف دارن واسه همين ما نمي‌خوايم با هم دعوامون بشه!

* اين جوري‌هام نيست، خيلي‌ها دارن در صلح و آرامش با هم زندگي مي‌كنن.

ـ ما هم شنيديم بعضي‌هاشون، نگفتم همه‌شون.

* حالا اگه افسر مين‌جان‌گو نتونست خونه‌اي پيدا كنه چي‌كار مي‌كنين؟

ـ شايد يه مدتي تو پاركاي تهران زندگي كرديم و از ملكه تقاضاي پول بكنيم يا مين‌جان‌گو بره قصر و برگرده و يه مقدار ديگه پول بياره.

البته تو روزنامه‌هاتون خوندم كه قراره خونه‌ها ارزون بشه، شايد قدري بمونيم تا وقتي خونه‌ها ارزون شد، بعد خونه اجاره كرديم.

* نه، نه يانگوم بزرگ، بهتره منتظر ارزون شدن خونه‌ها نباشين و از ملكه بخواين براتون پول بفرسته!

ـ مگه ارزون شدن خونه‌ها خيلي طول مي‌كشه؟

* نمي‌دونم، ولي بهتره بي‌خيال ارزون شدن خونه‌ها بشي! مي‌خواي تا پيدا كردن خونه سه نفرتون بياين خونه ما زندگي كنين خونواده‌ام خوشحال مي‌شن به شما كمك كنن چون دوست‌تون دارن و تموم قسمت‌هاي سريال‌رو ديدن؟

ـ نه مزاحم نمي‌شيم، مردم اين‌جا خيلي مهربونن، نمي‌دونستيم اين‌قدر طرفدار داريم. يه سري از   آقايون  ازم شماره موبايلم‌رو گرفتن تا اگه كاري داشتم بهشون خبر بدم.

* اونا بايد شماره مي‌دادن تا تو بهشون زنگ بزني نه اين‌كه تو شماره‌ات‌رو بدي!

ـ (يانگوم متعجب) آره راست مي‌گي اما اونا شماره گرفتن، شايد حواس‌شون نبود.

* اي كاش افسر مين‌جان‌گو و دخترتون هم بودن تا با اونا هم مصاحبه مي‌كردم.

ـ حالا وقتي خونه‌ها ارزون شد و خونه خوبي اجاره كرديم با خونواده بياين خونه‌مون تا يه مصاحبه مفصل داشته باشيم.

وقتي از يانگوم بزرگ خداحافظي كردم با خودم گفتم نكنه يانگوم با اون هوش و ذكاوتش فهميده كه واقعاً خونه‌ها ارزون مي‌شه و ما بي‌خبريم؟ اگه اين جوري بشه كه خيلي خوبه...

بعد از اين اگه مريض شديم، نگراني نداره مي‌ريم به مطب دكتر يانگوم بزرگ.

اميدوارم خونواده يانگوم بتونن زودتر يه خونه اجاره‌اي تو تهران پيدا كنن.

 

 وقتی این مطلب تو مجله جوانان چاپ شد یه سری از خوانندگان  با اشتیاق و خیلی جدی زنگ زدن و گفتن آدرس مطب یانگوم تو تهران کجاست ؟


 

نوشته شده توسط مجید شجاعی در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 ساعت 20:22 موضوع | لینک ثابت


یک سال است که موسیقی ایران بابک بیات ندارد

 پنجم آذر سالروز درگذشت بابك بيات

 

يك‌سال بدون "بابك بيات" گذشت

 

 

 

 

خانه‌اي كه موزه نشد و ملودي‌هايي كه بدون بيات ماندند

 

 

"زندگى بازيست، ما خود صحنه مى‌سازيم تا بازيگر بازيچه‌هاى ديگران باشيم، واى زين برد روان‌فرساى، من بازيگر بازيچه‌هاى ديگران بودم، گرچه مى‌دانستم اين افسانه را از پيش، زندگى بازيست."

 

يك‌سال از رفتن بابك بيات، مرد 60 ساله‌ي موسيقي ايران گذشت. از ساعتي كه خبر رسيد، در سالي كه پاييز بسياري از بزرگان فرهنگ و هنر بود، او نيز رفت؛ همان سازنده‌ي موسيقي متن فيلم‌هاي عروسي خوبان، شايد وقتي ديگر و مسافران و ده‌ها فيلمي كه در سينماي ايران ماندگار شدند.

 

خودش مي‌گفت: "بيش از 18 سال سينه‌خيز در اين حرفه حركت كردم، موسيقي فيلم ساختم و با عشق و علاقه كارم را ادامه دادم و اگر صورت هزينه‌هاي و دستمزد من را در اين مدت نگاه كنيد، از اينكه يك آهنگ‌ساز با اين همه زحمت چنين زندگي مي‌كند و درآمد كمي در حد يك كارمند داشته است، خنده‌تان مي‌گيرد ... "

 

 

مي‌خواست "حكم" آخرين كارش باشد، اما نشد؛ اما مي‌گفت: "چند فكري بودن گروه دست‌اندركار و ... باعث شد با مسعود كيميايي همكاري نكند."

 

بيات همواره از حضور جوان‌ها در حرفه‌ي ساخت موسيقي فيلم راضي بود؛ اما خود اذعان مي‌داشت، متاسفانه بسياري از اين‌ها از آن حس موسيقايي و تخصص در موسيقي فيلم برخوردار نيستند و فقط آن را يدك مي‌كشند و چون كار ديگري بلد نيستند موسيقي فيلم بسازند.

 

او بعد از فيلم "به من نگاه كن" كار تازه‌اي نكرد؛ "آرزوي پيشرفت براي موسيقي فيلم در ايران را دارم؛ من از اين راه زندگي مي‌كردم اما هم‌اكنون حاضرم كار نكنم تا موسيقي فيلم در اين مملكت دست كساني باشد كه تخصص اين كار را دارند."

 

ولايت عشق، كشتي آنجيليكا، عروس، نقطه‌ ضعف، اتوبوس، پهلوانان نمي‌ميرند، جهان پهلوان تختي و افسانه‌ي سلطان و شبان از ديگر آثاري هستند كه بيات براي آن‌ها موسيقي ساخت و رفت.

 

گفته مي‌شود بابک بيات موسيقى فيلم را با فيلم "غريبه" که با همراهى واروژان ساخته شد، شروع کرد. بعد از آن، موسيقى فيلم‌هاى خوشيد در مرداب، شب آفتابى، برهنه تا ظهر با سرعت، فرياد زير آب، سريال چنگک و بسيارى موسيقى فيلم‌هاى ديگر را ساخت.

 

بابك بيات ب ۵

 

پس از درگذشت وي از سوي شهردار تهران قاليباف اعلام شد كه مي‌خواهند خانه‌اش را خريداري كرده و با حفظ همان تركيب به موزه تبديل كنند. اما با گذشت يك‌سال هنوز اتفاقي نيافتاده است؛ نه خانه‌اي خريده شده و نه موزه‌اي راه‌اندازي شده است و نه حتا كسي غبار نشسته بر سازهاي بيات را تكانده‌است.

 

سيدعباس سجادي در اين باره عنوان كرد، براي تبديل‌شدن خانه‌ي بيات ب