تبليغاتX
گلبانگ هنر - شیطان کوه لاهیجان
سینما - تلویزیون - موسیقی - ترانه و...

دلتنگي هاي برفي ...

 

 

 

چقدر دلم برا  لاهيجان تنگ شده ، دلم مي خواست تو اين روزاي برفي اون جا بودم  درست پاي همين كوه ، كنار استخر .  بيش از دوماهه كه تهرانم و به شمال نرفتم . يادش بخير سال 64 ( سال دوم دبيرستان بودم ) تو شهرمون  يه برف خيلي سنگين اومده بود  طوري اين كوه ( شيطان كوه ) يه دست سفيد بود   ، مردم از رشت تا لاهيجان رو پياده مي اومدن . منو دوست شهيدم مهرداد تصميم گرفتيم پياده بريم تا لنگرود و رودسر . چند تا بيسكويت برا تو راه خريديم و راه افتاديم ، اما وقتي زيبايي كوه رو ديديم بد جوري مجذوبش شديم ، به مهرداد پيشنهاد دادم بريم بالاي كوه ،  اونم قبول كرد و به سمت قله هجوم برديم .

نمي شد موقع بالا رفتن  جايي رو گرفت ، فقط سر شاخه هاي بعضي از درختا معلوم بود .

مردمي كه ما رو  مي ديدن با فرياد مي گفتن : مگه ديوونه شدين ؟ بياين پايين خطرناكه ...

اما ما بايد مي رفتيم و بالاخره به سر سختي به  قله رسيديم ، چقدر سرد بود . گرسنه مون بود ، بيسكويت رو در آورديم و با برف خورديم ! برف اون جا مث برف تهران نيست كه پر از دود باشه ،  برف شمال مث شيشه اس و راحت مي شه خورد ...

بعد از ساعتي كه مناظر رو تماشا كرديم تصميم به پايين اومدن كرديم . اما  اي كاش اون موقع دوربين داشتيم چه منظره اي از اون بالا ديديم .

روي برف سر خورديم و خيلي راحت و زود رسيديم پايين ! چقدر شيرين بود هر چه در بالا رفتن سختي كشيديم موقع اومدن راحت اومديم ، مث يه سرسره بزرگ .

اما بعد از اون  يه اتفاق بد افتاد ، ما داشتيم از سرما مي مرديم . دست مون ، تن مون  همه كرخت شده بودن ، تموم لباس مون خيس بود . دوان دوان به خونه هامون رفتيم و تا به حالت اول برگرديم اشك مون در اومد ...

هميشه روزاي برفي منو به ياد اون روز مي اندازه . مهرداد حالا ديگه پيش من نيست اگه بود بارها و بارها از اين تجربه ها رو مي تونستيم تكرار كنيم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 16:53  توسط مجید شجاعی  |